کارگرد گرایی ساختاری:

به نظر رابرت نیزبت نظریه کارکرد گرایی ساختاری بی گمان تنها و مهمترین نظریه در علوم اجتماعی سده کنونی بوده است.

کینگزلی دیویس بر این نظر است که کارکرد گرایی ساختاری از همه جهات مترادف با جامعه شناسی بوده است. آلوین گولدنر هم که از منتقدان پارسونز به شمار می رود به طور ضمنی همین نظر دیویس را تایید می کند.

اگر چه این نظریه زمانی بر جامعه شناسی مسلط بود ولی اکنون به عنوان یک نظریه جامعه شناسی اهمیت پیشین را ندارد. حتی ویلبرت مور هم که از مدافعان نظریه کارکرد گرایی پارسونز به شمار می روداستدلال می کند که این نظریه مایه سر در گمی نظریه جامعه شناختی معاصر شده است.

به نظر ترنر و ماریانسکی هم این نظریه یک نظریه تبیینی مرده به شمار می رود و حتی باید از کارکرد گرایی در تبیین پدیده ها به سود چشم اندازهای نظری نوید بخش تر رها شد.

اما نیکولاس دمرات و ریچارد پیترسون معتقدند که کارکرد گرایی یک هوس زود گذر نیست؛ به هر روی این دو معتقدند که این نظریه به صورت نظریه جامعه شناختی دیگری در حال تکامل است همچنان که این نظریه از دل ارگانیسیسم ما قبل خود تکامل یافته . در واقع ظهور نو کارکرد گرایی بیشتر در جهت تایید موضع دمرات و پیترسون است تا تایید چشم انداز منفی تر ترنر و ماریانسکی.

اما آبراهامسون استدلال می کند که کارکرد گرایی ساختاری ماهیت یکپارچه ای ندارد. وی سه نوع کارکرد گرایی ساختاری بر می شمرد:

۱- کار کرد گرایی فرد گرایانه : تاکید بر نیازهای کنشگران و انواع ساختارهای بزرگی مثل نهادهای اجتماعی و ارزشهای فرهنگی که به عنوان پاسخ های کارکردی به این نیازها پدیدار می شوند.برانیسلاو مالینوفسکی انسان شناس از هواداران عمده این چشم انداز است.

۲-کارکرد گرایی فیمابینی: تاکید بر روابط اجتماعی به ویژه مکانیسم هایی که برای سازگاری با فشارهای موجود در این روابط به کار برده می شوند . ای بی ردکلیف براون هوادار این چشم انداز است.

۳-کارکرد گرایی اجتماعی : تاکید بر ساختارهای اجتماعی پهن دامنه ، روابط داخلی میان آنها و نیز تاثیرهای مقید کننده آنها روی کنشگران. این رهیافت غالب در میان جامعه شناسان کارکردگراست.

ریشه های تاریخی:

سه جامعه شناس برجسته مثل آگوست کنت، اسپنسر و دورکیم بر کارکرد گرایی ساختاری بیش از همه تاکید داشته اند.

کنت نظام های اجتماعی را بسان نظام های ارگانیکی میپنداشت که درست مثل ارگانیسم زیست شناختی کار می کند.

 از جمله قیاس هایی که کنت میان ارگانیسم زیست شناختی و ارگانیسم های اجتماعی می دید، مقایسه ارگانیسم سلول ها در سطح زیست شناختی با خانواده ها در جهان اجتماعی، مقایسه ارگانیسم بافت های زیستی با طبقات و کاست های اجتماعی و نیز مقایسه ارگانیسم اعضای بدن با شهرها و اجتماعات در جهان اجتماعی بود.

هربرت اسپنسر هم ارگانیسیسم را پذیرفته ولی با فلسفه فایده گرایانه همراه بود. برای همین اگر چه ارگانیسیسم اسپنسر او را به توجه به کلهای اجتماعی و نقش اجزای سازنده آن واداشته بود، فایده گرایی اش باعث شده بود که بر کنشگران خود محور تاکید کند.

اسپنسر میان ارگانیسم فردی و اجتماعی همانندی هایی می دید:

۱- هر دو رشد و توسعه می یابند

۲- در هر دو افزایش در حجم به افزایش در پیچیدگی و تمایز منجر می شود.

۳- تمایز پذیرفتن هر چه بیشتر ساختارها در هر دو ارگانیسم با تمایز هر چه بیشتر در کارکرد همراه است.

۴- اجزای هر دو ارگانیسم به هم وابسته اند.

سرانجام اینکه خود هر یک از اجزای پدیده های فردی و اجتماعی را می توان به عنوان ارگانیسم در نظر گرفت.

همچنین اسپنسر به نیازهای ارگانیسم اجتماعی علاقه داشت. او از ساختارهایی سخن به میان می آورد که که ساختارهای گوناگون بر کل جامعه را بر عهده دارند.

مهمترین کار دورکیم این بود که میان مفهوم علت اجتماعی و مفهوم کارکرد اجتماعی تمایز قائل بود.

کارکرد گرایان ساختاری رهیافت کلان را در بررسی پدیده های اجتماعی پذیرفته اند و بر کل تاکید می ورزند.

آنها برای اجزای نظام در تداوم عملکرد کل نظام نقش مثبتی قائلند. همچنین رابطه یک جز از نظام با کل نظام نیز سر و کار دارند.

آنها اجزای نظام و کل نظام را در یک حالت توازن در نظر می گیرند.

هر چند که کارکرد گرایی ساختاری یک چشم انداز توازنی را می پذیرد، اما لزوما یک دیدگاه ایستا به شمار نمی رود. و دگرگونی ها به صورت سامانمند رخ می دهد نه انقلابی.

شرح برخی از نمونه های مشخصتر کارکرد گرایی ساختاری:

 نظریه قشر بندی کارکردی و انتقادهای بر آن: (کینگزلی دیویس و ویلبرت مور):

این دو گفته اند که کارکرد گرایی ساختاری به گونه ای جهانی و ضروری است. این دو می گویند هیچ جامعه ای نیست که قشر بندی نشده باشد. و از دید این دو قشر بندی ضرورت کارکردی دارد. به نظر این دو قشر بندی نه به افراد درون نظام قشر بندی بلکه به نظامی از سمتها اطلاق می شود.

آنها تاکید می کنند که چگونه سمت های مشخص درجات متفاوتی از حیثیت را با خود یدک می کشد ولی با چگونگی دستیابی افراد به سمت های مشخص کاری ندارند.

مسئله انتصاب اجتماعی شایسته به سه دلیل مطرح می شود: ۱- برخی از سمت ها از سمتهای دیگر خوشایند ترند ۲- برخی از سمت ها برای بقای جامعه از سمتهای دیگر مهمترند ۳- سمتهای گوناگون توانمندی های متفاوتی را ایجاب می کند.

اما دیویس و مور به سمت هایی توجه دارند که از نظر کارکردی برای جامعه مهمترند. به نظر انها سمتهای بلند پایه به عهده گرفتنشان ناخوشایندتر است ولی برای بقای جامعه مهمتر و نیاز بیشتری به استعداد و توانایی دارند.

این دو گفته اند که قشر بندی یک تمهید است که نا خود آگاهانه شکل می گیرد. و این تمهید برای بقای جامعه ضرورت دارد.

به نظر این دو جامعه برای اطمینان از انتصاب آدمهای شایسته باید پاداش های گوناگون در نظر بگیرد.

انتقاد به قشر بندی کارکردی:

۱- تحکیم جایگاه کسانی که پول و قدرت را در اختیار دارند.

۲- چون ساختار قشر بندی از گذشته وجود داشته پس در آینده نیز باید همچنان ادامه داشته باشد.

۳- این فکر که سمتهای کارکردی از نظر اهمیت اجتماعی تفاوت دارند چندان قابل دفاع نیست؛ مثلا خدماتی که رفتگر ارائه می دهد کمتر از برخی سمتها نیست. در حالی که پاداش های بیشتر به لزوما به سمت های مهمتر تعلق نمی گیرد.مثل پرستار که برای جامعه مهم است ولی حقوقش از بازیگر کمتر است.

نکته پایانی اینکه آدم ها را نباید حتما با قدرت حیثیت و در آمد به تصدی سمتهای بلند پایه تحریک کرد بلکه رضایت از انجام کار و رضایت شغلی از عوامل دیگر است.

پیش نیازهای کارکردی جامعه: